درباره نویسنده
دست نوشته ها
دست نوشته هایی که گذر روزها باعث ساخته شدنشان میشود
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دست نوشته ها
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شرح حماقتم!
  • ناصر خان حجازی
  • مصائب رایت کلیک
  • نمیدونم!
  • غروب!
  • مملکت گل و بلبل!
  • زیر بارون
  • پایین شهری
  • سردرگم
  • سلام
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
     
کدهای اضافی کاربر



Hand Written
My Hand Written
شرح حماقتم!
نویسنده: دست نوشته ها - ٤ خرداد ۱۳٩٠

داستان از جایی شروع میشه که ما دفترچه بیمه درمانی نداشتیم و بابای بنده علاقه ای هم به داشتنش نداشت تا اینکه از اتحادیه زنگیدن(زنگ زدن)که کجایی آقا پاشو بیا بیمه بشو که اجباری هستش!تعجب

ما هم برای بیمه رفتیم که گفتن ای آقا ای خانم باید آزمایش بدید که ببینیم تو آینده نزدیک که قرار نیست موتور بسوزونید تعجب مثل بیماری(سرطان, اچ آی وی, قند, چربی, کوفت, درد, و مرض)(سه تای آخری ساخته و پرداخته ذهن معیوب خودمه!)نیشخند

قرار شد بریم آزمایش بدیم آقای پدر هم گفت یالا خودت پاش گمشو برو آزمایش بده منم گفتم : بابا من دفترچه نمیخواهم اگرم بخواهم مستقل برا خودم میگیرم همچین رفتار میکنی انگار بچم , جوابیه ددی : 50 سالتم که بشه بچه هستی , ریخت من: عصبانی

من بد شانسم مدتی میشه که سیگاری تشریف دارم(روزی هفت هشت نخ لایت) و رنگ از این رخ مبارک پرید که نکنه بفهمن و پیش آقای پدر دهن لقی بکنن.نگران

این طوری شد که دربه در دنبال یه دکتر بودم که ازش بپرسم تو آزمایش سیگاری بودن تشخیص داده میشه یا نه که به لطف خدا هیچ کسی پیدا نشد.(یک روزم خودم رو به آب بستم) بعدش دست به دامن اینترنت شدم که نوشته بود تا چند روز اثرش تو خون و ادرار میمونه البته با آزمایش های خاصی میشه تشخیص داد و از اون جایی که آزمایشگاه قرار بود برای هر آزمایش نزدیک به هفتاد هزار تومن بگیره همچین حدس زدم که شاید آزمایشش خیلی مخوف باشه و حتما جواب آزمایش مثبته گریه

دکتری هم که یافت نکردم یاد وبلاگ پلاک سیزده بلوطی افتادم که میدونستم (یعنی خونده بودم)دانشجوی پزشکیه, قیافم دقیقا این شکلی شده بود. از خود راضی زودی پریدم رفتم دم در وبلاگش در زدم و کامنت گذاشتم که بلوطی کجایی که یکی از خواننده های بلاگت داره بیچاره میشه و هزار جور ادا و اطوار دیگه که چی؟ بلوطی به من مفلوک بگو که تو آزمایش بیمه سیگاری بودن تشخیص داده میشه یا نه که بلوطی فردا ظهرش تو جوابی نوشت که اگه منظورت رو درست فهمیده باشم نه معلوم نمیشه مگر با آزمایشهای خاصی که متاسفانه تو ایران انجام نمیشه شیطان و نمیخواهد خودت رو لو بدی. برای اولین بار بود که جهان سومی بودن کلی بهم حال داد! والا کی گفته جهان سومی بودن بده اصلا چرا بایستی آزمایش ها کامل باشه والا

البته بلوطی یجایی هم گفته بود که اگه قیافت(فیس ,لثه, دندون, و شایدم شست پا)(بازم این آخری ساخته و پرداخته ذهن معیوبم بود) تابلو باشه و کلا به روغن سوزی افتاده باشی دکتر محترم تیریپ کارگاه گجتی بر میداره و آزمایش های دیگه ای هم ازت میگیره که شکر خدا قیافم اون طوری نیست, البته میدونم که منظورشو محترمانه بهم گفت منظور اصلیشون این بود که اگه قیافت ناجور ,غلط انداز, بنگی و تابلو باشه میفهمن که سیگاری هستی

که باید بگم دستت درد نکنه بلوطی قهر اینم عکسم ببین اصلا قیافم غلط اندازه!شیطان


چقدر فک زدم, خلاصه داستان که رفتم آزمایش دادم هرچند که از اعتماد بنفس منفی دو به توان ایکسی که دارم نصف نمونه ادرار(ببخشیدا!)با آب قاطی کردم!!شیطان الان که فکر میکنم از خنده میمیرم که قیافه اون مادر مرده بیچاره که قراره آزمایش رو تو آزمایشگاه تست بکنه چه ریختی میشهابله وقتی ببینه که ای بابا این ادراه یا آب(همچین از صبحش خودم رو به آب بسته بودم)خلاصه داستان,من سر این آزمایش اینقدر شارلاتان بازی در آوردم که خودم روم نمیشه بشینم دوباره این پست رو بخونم.خجالت

پی نوشت: بلوطی دستت درد نکنه یه بشری را از نگرانی در آوردی(همیشه با خوشی و مهربانی با دوجی باشیهورا و برای هم تکراری نشید)

(خودم داغ دیدم)

ممنونم که این داستان واقعی که پیاز داغش در ذهن معیوبم سرخ شده بود رو تحمل کردید.

نظرات ()



ناصر خان حجازی
نویسنده: دست نوشته ها - ۳ خرداد ۱۳٩٠

دقایقی قبل تو خبرها دیدم که ناصر حجازی عزیز یکی از اسطوره های فوتبال ایران درگذشت , واقعا مرد با شرف و مردمداری بود
ناصر حجازی عزیز، همیشه دوستت داریم.
روحت شاد .......

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.
و همه می‌دانیم.
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است.

نظرات ()



مصائب رایت کلیک
نویسنده: دست نوشته ها - ۱ خرداد ۱۳٩٠

نمی‌دونم اولین بار کسی بهم گفت یا خودم به استناد به قوه استنتاج دریافتم که اگه تو دسکتاپ ویندوز رایت کلیک کنم و بعد رفرش رو بزنم سرعت کامپیوتر زیاد می‌شه. اگر کسی بهم گفت که دوست دارم بهش بگم خاک بر سرت و تف تو روحت که این بلا رو به جون من انداختی و اگر خودم به این نتیجه رسیدم، که با شناخت عمیقی که از خودم و شعور کامپیوتری‌ام  دارم بعید نمی‌دونم، خب طبعاً خاک بر سر خودم.
این داستان رایت-کلیک رفرش هم فکر کنم به همین شیوه وارد ادبیات رایانه‌ای‌ام شد. یه لذت خاصی هم درش بود که باورپذیر ترش می‌کرد. همین که رفرش می‌کردم و بعد ماوس شکل یه ساعت شنی می‌شد، فکر می‌کردم که داره یه اتفاق خوبی می‌افته و چه اتفاقی بهتر از بالا رفتن سرعت کامپیوتر. بعد دیگه همیشه رایت-کلیک رفرش می‌کردم. مثل مرض شد افتاد به جونم. کامپیوتر رو که روشن می‌کردم اول دو سه تا رایت-کلیک رفرش می‌کردم بعد کارامو شروع می‌کردم. وسط کار یا بازی، پنجره ها رو کوچیک می‌کردم، رایت-کلیک رفرش می‌کردم و بعد ادامه کار. حتی قبل از خاموش کردن، اول دو سه تا رایت-کلیک رفرش می‌کردم و بعد شات داون. اصلاً دسکتاپ ویندوز رو که می‌دیدم ناخودآگاه دستم می‌رفت رو ماوس و رایت-کلیک رفرش می‌کردم. دیگه قضیۀ بالا رفتن سرعت کامپیوتر هم نبود. عادت بدی شد افتاد تو جونم. همینجوری هم تو سرم مونده تا حالا.
پ.ن:وبلاگ تس آپه عزیز من رو یاد این جریان انداخت.

نظرات ()



نمیدونم!
نویسنده: دست نوشته ها - ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

نمیدونم اسم این پست رو چی بگذارم
بارون اومده شدید!
سرعت اینترنت فوق پرسرعت پایینه کلوب باز نمیشه این کامپیوتره جای فلش مموری نداره.

نظرات ()



غروب!
نویسنده: دست نوشته ها - ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

امروز برام یک اتفاق عجیب و کاملا مسخره افتاد این بود که وقتی ساعت 8 عصر یه نگاه به حیاط انداختم دیدم که هوا بر خلاف گذشته تاریک نشده بلکه به معنای واقعی غروبه!

نظرات ()



مملکت گل و بلبل!
نویسنده: دست نوشته ها - ۳۱ فروردین ۱۳٩٠

امروز صبحی رفته بودم بازار چند تا حجره و بنای قدیمی و فوق العاده زیبا به چشمم خورد ازشون عکس گرفتم
عکس گرفتن همانا و گرفته شدن پاچه بنده توسط نمیدونم کی همانا
عکس نگیر ممنوعه جرمه کوفته درده
آخه برای چی
باید مجوز بگیری
برای یه عکس گرفتن از بنای تاریخی شهرم باید برم دنبال مجوز!
من میخواهم بدونم کجای عکس گرفتن از یه بنای تاریخی جرمه ممنوعه
یه توریست اگه بیاد این ورا باید مثل سگ پا سوخته دنبال مجوز باشه اونم تو مملکتی که این همه بنای تاریخی داره!
عصبانیم شدید.

نظرات ()



زیر بارون
نویسنده: دست نوشته ها - ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

بازم بی خواب شده بودم مثل خیلی شبها . داشتم از پنجره حیاط رو میدیدم .هوای این شهر کوچیک کوهستانی بارونی بود به سرم زده بود برم زیر بارون شب راه برم , دلم میخواست که زیر بارون راه برم و گریه کنم از زمین زمان گلایه داشتم
……………………………….
برگشتم از زیر بارون با دلی پر از خون
تو کوچه راه میرفتم با حرص از سیگارم کام میگرفتم تا جایی که دیگه جایی برای کام گرفتن نبود
زیر بارون…

نظرات ()



پایین شهری
نویسنده: دست نوشته ها - ٢۳ فروردین ۱۳٩٠

خیلی وقته که وبلاگ میخونم, وبلاگ هایی که با اون هایی که همش از شمع گل پروانه مینویسن فرق دارن خیلی فرق دارن
همشون حرفی برای گفتن دارن
حرف دارن , نه مزخرفات و کپی برداری از این و اون
این وبلاگ ها خیلی روم تاثیر گذاشتن. واقعا جالب مینویسن! حالا شما جالب رو چی تعریف میکنید من نمیدونم,جالب برای من یعنی واقعیت زندگی , جامعه و دل نوشته
اونقدر تحقیر شده هستم که حتی جرات نمیکنم تو این دو سه سالی که وبلاگ میخونم بهشون کامنتی نظری چیزی بدم
عجیبه ولی واقعیته که من پایین شهری همیشه حس تحقیر تو وجودم هست که برای چیزهای خیلی ساده باید بجنگم
باور کنید که باور دارم.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »